این مجموعه که حالا نیمی از قسمتهای خود را روی آنتن برده، تلاش کرده پرده از یک عملیات وحشیانه بردارد که خط و ربط آن به شکل مستقیم به منافقین میرسد. شاید تاکنون در فیلم و سریالهای بسیاری، جنایتهای این گروه روایت شده باشد، اما این مجموعه توانسته زیست جنایتکارانه آنها را افشا کند. نشست سریال عملیات مهندسی با حضور محمدرضا شفیعی تهیهکننده، سروش محمدزاده کارگردان، حمید گودرزی و مرتضی امینیتبار بازیگران این مجموعه تلویزیونی برگزار شد تا هرکدام از چالشها و دیدگاههای خود در روایت خاص و دیدهنشده از تاریخ بگویند.
* آقای شفیعی، در سالهای اخیر تقریبا هر سال یک اثر برجسته و متفاوت از شما روی آنتن رفته است؛ مانند «نوار زرد» که پلیس متفاوت را نشان داد، «بازپرس» با موضوع پروندههای اقتصادی، «هشتپا» که بحث موادمخدر را به نمایش گذاشت و حالا که عملیات مهندسی دورهای روایتنشده از منافقین را بیان کرده است. این تنوع موضوعات و قصههای متفاوت از کجا میآید و پشتوانه تحقیقی و فکری آن چیست؟
شفیعی: من در این دوره جدید فقط دو تا سریال کار کردهام؛ همین عملیات مهندسی و هشت پا، بقیه آثار مربوط به دورههای قبلی بوده که بهتازگی پخش شده است. راستش دلیل خاصی ندارد، شاید به این خاطر که موضوعات اجتماعی در این دوره جدید کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند و شنیدهام خیلیها ملودرام نمیپسندند یا کارهای عاشقانه جزو اهدافشان نیست. البته من معتقدم خیلی از مشکلات روزمره مردم را میتوان در ملودرامها نشان داد و اساسا تأکید رهبری روی سبک زندگی هم با همین ملودرامها قابل بیان است.
درباره سریال بازپرس، دلیل ساختش این بود که قوهقضاییه سفارش داد تا درباره پروندههای سنگین اقتصادی فیلم یا سریال ساخته شود. پیشنهاد اول از شهید رئیسی بود؛ ایشان در جلسهای گفته بودند چرا پروندههای بزرگ اقتصادیتان را به مردم نمیگویید، در حالی که برخورد با این پروندهها صورت گرفته و رسیدگیها دقیق بوده است. یکی از همین پروندههای بزرگ، پرونده بانک سرمایه بود که قوه قضاییه در آن دوره رسیدگی موفقی انجام داد و نتیجه این پرونده سریال بازپرس شد.
درباره عملیات مهندسی هم در آن زمان پس از انقلاب تنها دستگاه امنیتی موجود، اطلاعات سپاه بود. موضوع این سریال یکی از مسائل مهم و مغفول ما بود که فقط چند مستند و کتاب مختص به آن وجود داشت. ما احساس کردیم این موضوع علاوه بر اهمیت روز، حرفهایی در خود دارد؛ هرچند جنگ ۱۲روزه آن موقع رخ نداده بود، اما بحث نفوذ و استفاده الکترونیکی در جاسوسی، موضوعی بود که حدود چهار دهه پیش برای ما اتفاق افتاده بود. وقتی این حادثه مطرح شد، گروه تحقیقی شکل گرفت و با دیدن کتابها، مستندها و مصاحبهها، افرادی که در همان عملیات یا خانوادههایشان حضور داشتند ــ حدود هفت، هشت نفر که هنوز زندهاند و معمولا دوست ندارند اسامیشان مطرح شود ــ مصاحبههای مفصل و جزئیاتی را درباره واقعیتهای عملیات ارائه دادند.
حاصل آن مصاحبهها، ایدهای بود که از همان روزهای اول، بحثهای گستردهای درباره شکل و شمایل روایت داستان داشتیم و مدلهای مختلفی را بررسی کردیم؛ مثلا آثاری مثل «ماجرای نیمروز» یا سریالهای امنیتی که درباره موضوع مجاهدین ساخته شده را بررسی کردیم. انتخاب ما این بود که داستان را از دو زاویه روایت کنیم و نهفقط از دید بچههای امنیتی. احساس کردیم نمیشود همه چیز را تنها از یک طرف شنید و مابقیاش بازجویی باشد؛ بنابراین از یک جایی تصمیم گرفتیم روایت به صورت موازی پیش برود؛ بخشی از داستان از طرف بچههای امنیتی و بخشی دیگر از سوی سازمان منافقین. از قسمت دوم و سوم به بعد آرامآرام با شخصیتهای آن طرف آشنا میشویم و به اهداف و خواستههایشان پی میبریم.
* آقای محمدزاده چه شد سراغ موضوع خاص منافقین رفتید. شما پیش از این، در مجموعه «غریبه» نیز موضوع خاص قاچاق دختران را مطرح کردید. سؤال این است که وقتی قرار شد در این پروژه حضور داشته باشید، آیا برایتان ریسک نداشت؟ مخصوصا با توجه به موضوع منافقین و دوره تاریخی که کمتر به آن پرداخته شده؛ خیلیها هم با عملیات مهندسی تازه آشنا شدند و این سریال برایشان تازگی داشت. آیا احساس نکردید ممکن است لبه تیزی داشته باشد؟
محمدزاده: واقعیت این است وقتی برای اولینبار فیلمنامه به من داده شد، عنوان عملیات مهندسی برای خودم غریبه بود. با اینکه از سال ۸۳ مستند درباره انقلاب معاصر و دفاعمقدس ساخته بودم، اما برایم سؤال بود که چطور در این همه مطالعه و تجربه، این واژه را نشنیده بودم. وقتی درگیر شدم، فهمیدم موضوعی عجیب و تاریک در تاریخ معاصر ایران است که کمتر به آن پرداخته شده؛ افرادی که در آن دوره مظلومانه به شهادت رسیدند، از تاریخ کنار گذاشته شده و پرداختی به آنها نشده بود. این برای من خیلی جذاب بود. برهه تاریخی، موضوع منافقین، کار امنیتی و ضدجاسوسی در قصه وجود داشت. وقتی به گروه پیوستم فیلمنامه اولیه حدود ۱۰ یا ۱۵ قسمت نوشته شده بود و بعد گسترش پیدا کرد.
تنها چیزی که من و آقای ترابنژاد ــ نویسنده اثر ــ فکر کردیم، بخش ملودرام سریال بود تا خانوادهها در داستان بیشتر درگیر شده و کاراکترهای زن پررنگتر شوند. به همین خاطر لازم بود که جذابیت دیگری برای مخاطب عام تلویزیون بهجز بخشهای مربوط به بگیر و ببند، جاسوسی و همکاریهای امنیتی به داستان اضافه شود. در مرحله پیشتولید، آقای ترابنژاد و همکارشان شروع به نگارش این بخش کردند که بسیار جذاب شد.
* انتخاب آقای گودرزی برای نقش رضا، تصمیم شما بود؟
محمدزاده: بله اولین پیشنهاد من حمید گودرزی بود، چون عملیات مهندسی بلافاصله بعد از سریال غریبه مطرح شده بود. من قبلا با حمید کار کرده بودم از نظرم او گزینه مناسبی بود.
* آقای گودرزی قدری شما هم از این انتخاب بگویید. شاید یکی از ریسکهای سریال عملیات مهندسی، این بود که پیش از این آثار مشابهی مثل «شاهرگ» روی آنتن داشتیم و قصههایی شنیده شده بودند، اما این قصه کاملا جدید بود و طبیعتا نقشی حساستر میطلبید، مخصوصا اینکه شما همیشه خودتان هستید و واقعی بازی میکنید. بفرمایید چه شد که پذیرفتید در این اثر بازی کنید؟
گودرزی: آقای شفیعی به شوخی گفتند: «ما از سر بیکاری دنبال این کار رفتیم.»، اما اضافه کنم که بههرحال خیلی کارها به ما پیشنهاد میشود، اما آنقدر ارزشمند نیست که بخواهیم به آن فکر کنیم. آقای محمدزاده و آقای شفیعی ثابت کردهاند که کارهای قابل احترام و آبرومند میسازند. از کودکی به ما آموختهاند که منافقین بد هستند و من مطمئن بودم که بازی در این سریال کار درستی است. منافقین در ابتدا به پیروزی انقلاب کمک کردند، اما بعد دچار سهمخواهی شدند. من معتقدم برایم ریسک نبود، چون از اول میدانستم که منافقین موضوعی منفی است؛ این باور هنوز در ذهنم هست با توجه به اطلاعات و عکسهایی که دیدهام. پس اصلا اینطور نیست که فکر کنید حرفم دربارهشان تغییر کرده یا پاک شده باشد.
* برای تسلط روی بازی، مطالعه بیشتری هم داشتید؟
گودرزی: بیتعارف، آقای محمدزاده در این کار جدی بود و دنبال تحقیق رفته بود. یعنی واقعا دنبال آدمهای پشت داستان میرفتند. ما یک اتاق شخصیتمحور داشتیم که دور هم مینشستیم و گپ میزدیم و طبیعتا این صحبتها بیرون میریخت و مثل یک بازی پینگپنگ رد و بدل میشد. به این ترتیب متوجه میشدیم در آن دوران چه اتفاقی افتاده و چه کسانی حضور داشتند.
* آقای امینیتبار، شما در کنار کاراکتر رضا که خیلی خوشقلب است و حتی دلش نمیآید خانه رفیقش را زیر و رو کند، شخصیت شما نگاهی دوسویه دارد و به هیچکس بهطور مطلق مطمئن نیست. این عمق و پیچیدگی شخصیتی را چطور بهوجود آوردید؟ پشتوانهاش تئاتر است یا چیز دیگری؟
پشتوانه این موضوع همراهی دوستانی بود که تجربه تئاتر داشتند. آقای محمدزاده کار من را در یک اجرای تئاتر دیدند. وقتی دعوت به بازی در سریال عملیات مهندسی شدم، دوست داشتم با او کار کنم، چون واقعا انسانی شریف و در وهله اول هنرمند بزرگی است که کارش را خوب میداند. این موضوع خصوصا برای من و مسیر هنری من نجاتدهنده بود؛ قبل از عملیات مهندسی، اثری که عمومی باشد و چندقسمتی و پشتسرهم پخش شود و مردم دیده باشند، برای من «زخم کاری» بود که فضای کاملا متفاوتی داشت. در اینجا، اما نیاز داشتم نقش یک شخصیت واقعی، قابل لمس و نزدیک به مردم را بازی کنم.
خب، این کاری که انجام میدادم دو اتفاق خوب داشت؛ اول اینکه این افتخار و امید بود که کنار این اساتید و بچههای نازنین عملیات مهندسی کار کنم؛ انرژی این آدمهای پشتصحنه و تأثیر پلانهای ما کاملا محسوس بود و اگر دقت کنیم، میفهمیم هرکدام از افراد چقدر این اثر را دوست دارند. دومین نکته این بود که من یک چالش بازیگری داشتم و میتوانستم ثابت کنم نقش و مدل بازی متفاوتی دارم. فکر میکنم مسعود خیلی خوب این عمق شخصیتی و پتانسیل وجودی یک شخصیت رشد یافته را نشان داد. این کار چیز عجیب و غریبی نداشت، فقط مسأله برای من این بود که بخواهم نقش امنیتی را طوری بازی کنم که لو نرود؛ چون همهچیز دست راست رضا بود و محور ماجرا بود. تلاش شد روی شخصیت مسعود تمرکز شود که فکر میکنم جواب داد، چون حالا من پر از پیامم که به لیلا بگویم «ازدواج نکن.»
یعنی این نقش واقعا روی آدمها تأثیر گذاشته و من هم احساس میکردم که فقط بخشی از کار مربوط به مسائل امنیتی است، اما با پیش بردن نقش امنیتیام فهمیدم باید کمی بیشتر روی آن تمرکز کنم و از خودم بپرسم چطور باید باشد. اولین موضوع این بود که به هیچکس اعتماد نکنم و این باید در سادهترین لایه و لابهلای نگاه من نمایان میشد که فکر میکنم موفق شدم؛ حتی به رضا هم نگاه درستی ندارم جز به خانم قاسمی. شخصیتها در جاهای مختلف کمی تغییر میکنند ولی اساسا همان است و امیدوارم مخاطبان راضی بوده باشند.
* از این نگرانی نداشتید که اینقدر صریح درباره منافقین صحبت کنید؟
امینیتبار: اصلا اینطور نبود چرا که هر فاجعه انسانی در هر برههای از تاریخ برای هر ملتی معنی خاصی دارد. سلسلهای از اتفاقات افتاده که آن فاجعه رخ داده و بعد از آن نیز اتفاقات دیگری بوده که تأثیرگذار بودهاند. سؤال این است که حق واقعا چیست؟ در شرایط مختلف چه کسانی مظلوم واقع شدهاند؟ من میدانستم که منافقین پوست کندند، سر بریدند و دیگر کارهای وحشیانه انجام دادهاند. حتی در ماجرای نیمروزها و عملیات مهندسی هنوز به عمق خشونت واقعی آن لحظات نرسیدهایم و درک آن برای مخاطبان ما آسان نیست. دیدن اینها اصلا خوشایند نیست اما واقعیت بسیار هولناکتر و فجیعتر است.
شفیعی: این را هم بگویم که سال ۸۳ داشتیم سریالی میساختیم با دوست بزرگواری که کارگردان محترمی بود. همین موضوع پیش آمد و روی فیلمنامه کار میکردیم. یک قسمتی را میفرستاد، من میخواندم و مثلا دو روز بعد شبها تلفنی دربارهش حرف میزدیم. یک شب به او زنگ زدم و سر یک سکانس با هم بحث کردیم و ناگهان سکوت کرد. یک دفعه پرسید صبح کجایی؟ گفتم دفتر. گفت میآیم صحبت کنیم! فردای آن روز آمد، نشست و گفت: «تو به من شک داری؟» من تعجب کردم. گفت: «سؤالهایی که دیشب میپرسیدی یعنی به من شک داری؛ پرسیدی این دیالوگ چیست و این صحنه چه میخواهد بگوید.» خیلی صریح گفت: «من و تو همباور نیستیم، اما در دو چیز شوخی ندارم؛ یکی خانواده شهدا و دیگری منافقین است. شهدا برای ما محترمند. درباره منافقین هم هر نگرش سیاسی که داشته باشیم، اینها برای ما منفورند.» آن کارگردان گفت: «فکر نکن، چون من حزباللهی نیستم، مجاهدین را دوست دارم؛ خیر، همهشان منفورند. اصلا ربطی ندارد که من طرفدار جمهوری نباشم، اما در نفرت از اینها ذرهای شک نکنید. اگر شک دارید، اصلا با هم کار نکنیم، چون در این موضوعات باید به من اعتماد کنید.» این را مثال زدم تا بگویم در برخی مسائل اختلافی نداریم؛ وقتی بحث وطن و کشور مطرح میشود، واقعا در نفرت از نفاق، بسیاری از کسانی که نسبت به سیاستهای جمهوری اسلامی معترض بودند، دیگر با کسی تعارف ندارند و احساس میکنند اینجا جای اختلاف نیست. در این موضوع نیز همینطور است.
امینیتبار: این نکته هست که صراحت لهجه خیلی از دوستان هنرمند ارتباط زیادی با محتوای کار دارد. وقتی فضای یک فیلم، ساختار و چارچوبش ــ چه از نظر فیلمنامه، کارگردان و تیم حرفهای که کار میکند ــ حرفهای باشد، کسی نگران نیست که مبادا شعارگونه شود یا محتوا درست منتقل نشود؛ چون ما داریم یک جریان فیلمسازی حرفهای خلق میکنیم و این بخشها نگرانکننده نیست. زمانی نگرانکننده خواهد بود که احساس کنی محصولی که داری، درست و حرفهای نیست؛ این باعث میشود حتی اگر حرف خوب بزنی، بهخاطر ساختار ضعیف، محتوا به شکل معکوس تأثیر بگذارد و مخاطب پیام را چیز دیگری برداشت کند. برای من که یک آرتیست هستم و هویتم خارج از ایران است، تابعیت غیر از ایران دارم، باید بگویم من نه به چپ، نه به راست، نه به بالا و نه به پایین کاری ندارم.
مثل کاراکتر حمزه که آنتونی کوین بازی کرده، اما بحث بر سر تاریخ است یعنی ما امروز با مخاطبی طرفیم که درگیر ریلزهای اینستاگرامی است و مدت زمان تمرکزش زیر ۱۵ ثانیه است. زیر ۱۵ ثانیه هر کاری میکنیم، حتی قصهگویی در فضاهای ملودرام یا اکشن که دست مان هم باز باشد، باز هم مخاطب به این سادگی قلاب نمیشود و نگاهش نگه داشته نمیشود. خوبی اصلی این قصه است؛ اساس این قصه خودش چیز عجیبی است. بازخوردهایی که تاکنون گرفتهام، این است که آدمها واقعا دارند خوب گوش میدهند و این کار عجیب و متفاوتی بود که انجام دادیم. من نمیدانستم این اتفاق افتاده و فکر میکنم واقعا سروش محمدزاده این کار را کرده، چون مردم کامل گوش میکنند. به نظرم مردم ما را دیدهاند. در دیالوگهای سریال عملیات مهندسی، سخنان سنگینی رد و بدل میشود که مربوط به سلاح و درگیری نیست بلکه موضوعات مهم و عمیقی مطرح میشود که به نظرم باید برای تاریخ بماند.
گودرزی: نکته دیگر این است که وقتی ما برای تلویزیون بازی میکنیم، همه این تجربهها و دشواریها را پشتسر گذاشتهایم و بسیاری از آنها را به جان خریدیم.
* به نکته بسیار مهمی اشاره کردید؛ بخش عمدهای از روایت عملیات مهندسی را ما در دیالوگها و بیان کلامی میشنویم. آقای محمدزاده، شما به نوعی قصهگویی در اجرا داشتهاید که این قلاب را ایجاد کرده است. این چگونه اتفاق افتاد؟
محمدزاده: این مسأله، ابتدا در هنر نویسنده بوده است. البته در اجرا، مربوط به مهارت کارگردانی است و مهمترین کاری است که یک کارگردان باید انجام دهد. روایت کردن یک قصه، نخستین و اساسیترین وظیفه کارگردان است. اولین چیزی که باید به آن برسد، هنر روایت کردن است؛ یعنی اینکه کارگردان بداند چه انتخابهایی کند و داستان را چگونه به بهترین شکل بسازد.
اگر بخواهم درباره مدل روایت صحبت کنم، کافی است نگاهی به فیلمهای ساختهشده در دهه ۶۰ بیندازید؛ آنجا یک مدل روایت جا افتاده بود، اما در سالهای اخیر، مهمترین نمونهاش را آقای مهدویان با «ماجرای نیمروز» ساخت. بین مستندسازان روایتگر، این مدل وجود داشت، اما به اندازهای دیده نشد که آقای مهدویان توانست بهخوبی آن را ارائه و شیوه روایت داستان را به شکل مؤثری نشان دهد. درباره دهه ۶۰ و آن دوران، پیشنهادهای آقای شفیعی در زمینه شیوه پردازش داستان بسیار حائز اهمیت بود. من زیاد با خودم درگیر این موضوع شدم؛ شاید این مدلها چندان برجسته نبودند، اما وقتی مستندها و فیلمهای آن دوران را میدیدم، دریافتم که آن سبک مستندنما و واقعنما برای کار ما چندان مناسب نیست.
در عملیات مهندسی، یک سریال ۲۰ قسمتی داریم که قرار است داستان یک خانواده را روایت کند؛ روابط برادرانه، برادر با خواهر، همسرش، مادرش و فرزندی که مادر نگران اوست. در کنار این رابطه عاطفی میان کاراکتر مسعود و دختری، با شیوه روایت مستندگونه و واقعنمایی که از دل مستند میآید، امکان بررسیهای عمیق فراهم نیست. من یک بار بررسی کردم؛ اگر سبک فیلم مستند را انتخاب کنیم، کجا باید تأکید کنیم و فرصت بدهیم تا مخاطب تمرکز کند؟ دوربینهای پرتحرک و پر تکان، حواس مخاطب تلویزیونی را پرت میکند. به همین دلیل فکر کردم بهتر است روایتم را به مدل فیلمسازی دهه ۶۰ یعنی ساده و معمولی بودن آن دوران نزدیک کنم، چون همهچیز ساده و طبیعی پیش میرود. گرچه ما از فناوریهای روز مثل هوش مصنوعی در بخش صدا و دیگر قسمتها استفاده کردهایم، اما آنچه من میگویم، درباره شیوه داستانگویی است و سعی کردم از آن سبک و روش بهره ببرم. گاهی این شیطنت را داشتم که وقتی بیننده چند پلان را میبیند، در ذهنش این حس ایجاد شود که اثر خیلی قدیمی است. البته در بخشهایی که بازیگران چهره و شناختهشده حضور دارند، بیننده متوجه میشود که این آثار جدید است، اما در جاهایی که بازیگران کمتر شناختهشدهای ایفای نقش میکنند، تشخیص تازه بودن کار برای مخاطب سختتر است.
* به ماجرای نیمروز اشاره کردید. نگرانی نداشتید که با این آثار مقایسه شوید؟ مثلا کاراکتر رضا را با نمونهاش در آن اثر مقایسه کنند و مسعود را به شکلی دیگر تطبیق دهند؟ میخواهم ببینم خودتان نسبت به این موضوع چه حسی داشتید و چه ملاحظاتی برایتان وجود داشت؟
محمدزاده: در این مورد، نویسنده عملیات مهندسی، همان نویسنده ماجرای نیمروز بود؛ بنابراین کار در اجرا بسیار سخت بود و انتخابم به این شکل، قطعا با نگرانی همراه بود، چون اگر به سمت همان فرم میرفتم، حتما مقایسه میشدم و خودم اعتقاد داشتم که آن اثر خوب ساخته شده است. با این حال، به خودم و تواناییام در این حرفه بیش از پیش اعتماد داشتم و مطمئن بودم میتوانم به گونهای کار کنم که برای بیننده جذاب باشد. قطعا ضعفهایی هم وجود دارد و اصلا به معنای نبود مشکل نیست، اما تلاش کردم بهترین نسخه خودم را ارائه دهم. آنچه اکنون میبینید، حاصل کار تیمی و گروهی است؛ قطعا کارگردان و تهیهکننده موثر هستند، اما مجموعهای از افراد مانند فیلمبردار، طراح صحنه و جلسات متعددی وجود داشت که مستندها و دوران را بررسی میکردند تا به فرمول مناسب برسند. همچنین جلساتی برگزار شد که بازیگران بهصورت جداگانه و گروهی با یکدیگر حضور داشتند و در نهایت این همکاریها به دستاوردی موفق منجر شد.
گودرزی: اجازه دهید یک مثال بزنم؛ نان و گردو را در نظر بگیرید. ظاهر سادهای دارد و چیز خاصی به نظر نمیرسد، اما سروش محمدزاده آن را تبدیل به یک کالجوش کرد! موضوعاتی از این جنس برای مردم خیلی جذاب نیستند، اما اینکه بتوان موضوع منافقین را به گونهای روایت کرد که به چشم بیاید، دیدنی و قابل لمس شود، خودش بزرگترین موفقیت است. عوامل با همان «گردو» و داشتههایی که گفتم، چیزی خلق کردند که خوردنی، دیدنی و مزهکردنی شد.
*به نظر خودتان، کاراکتر رضا کمی لطیفتر از مسعود نیست که در بسیاری از مواقع دلش نمیآید برخورد کند و...؟
گودرزی: نه، در ادامه متوجه خواهید شد. به نظرم رضا دنبال این است که کارش را به موقع انجام دهد، اما چیزی که واقعا برایش اهمیت دارد، عجله است. مسعود انگار میخواهد کمی منطقیتر و پختهتر عمل کنم، آن هم در راستای دستوراتی که کاراکتر علی دهکردی میدهد.
امینیتبار: من معتقدم سریال عملیات مهندسی در آثار چند سال گذشته، جزو چهار اثر برتر بوده. این نشان میدهد که ضعف ساختاری و سیستمی در جای دیگری وجود دارد. این خلأ میتوانست با عملیات مهندسیها، با حضور هزاران استعداد مثل محمدرضا شفیعی و سروش محمدزاده پر شود.
* یعنی میفرمایید نقص روایت داریم؟
امینیتبار: ما ضعف در متن داریم وگرنه ایدههای فراوانی وجود دارد. مگر چند نفر مثل سروش محمدزاده داریم؟ مثلا ما بگوییم «آقا، بههرحال اگر جوان هم باشید، دفتر آقای شفیعی را پیدا میکنیم و میرویم»، ولی وقتی متن درست نباشد، خروجی مطلوب نمیشود. عملیات مهندسی، قصه خیلی مردانه و ساختاری عضلانی و ماسکولینی دارد. در ۱۲ قسمت، ما بحث تفنگ و تیر داریم و خانههای منافقین را را پیدا کردیم و عملیات داشتیم، اما قسمتهای ملودرام با حضور دختران و زنان که اتفاقا خیلی خوب بازی میکنند و درخشانی نشان دادهاند، اضافه شده تا حال آدمها بهتر شود و بتوانند فضای خون و خونریزی را تحمل کنند. من در نمایش خانگی هم بازی کردم و بازخوردهای آن را دیدم، اما اینجا موقعیت متفاوتی است و مردم هم آن را دوست دارند. به نظرم اگر ایدهها بیشتر حمایت و سرمایهگذاری شوند، بهتر خواهد بود.
* نکته بسیار مهمی مطرح کردید. شما در سریال «زخم کاری» بهخوبی درخشیدید و حالا میگویید در تلویزیون بازخورد بهتری دریافت کردهاید.
امینیتبار: بله، بازخوردهای مردم را از نزدیک حس میکنم و در خیابان میبینم. این مقایسه میان دو رسانه مورد بحث نکته بسیار مهمی است. اول اینکه همه ممکن است به اینترنت دسترسی نداشته باشند تا نمایش خانگی را ببینند. من بهخاطر سینما به شهرهای مختلف رفتم و مغازههایی دیدهام که تلویزیونشان روشن است و مردم مشغول تماشای برنامه هستند.
* و جالب اینجاست که عملا با این گزاره روبهرو میشویم: چه کسی تلویزیون میبیند؟
گودرزی: نه، بازخوردها چیز دیگری است. نهفقط در شهرستانها، حتی در تهران هم تصور نمیکردم این سریال را ببینند و حتی اقوامم اینطور به من بازخورد بدهند. در تلویزیون محصولی که نیاز مخاطب را برآورده و او را علاقهمند کند دیده میشود و اصلا مهم نیست این رسانه را چه کسی اداره میکند.
شفیعی: در بحث ریسک که اشاره شد، این را هم بگویم که خیلی سال پیش فیلمی ساختم به نام «سربهمهر». ابتدا به آن پروانه نمایش نمیدادند و میگفتند اسمش خیلی «تلویزیونی» است! من گفتم باید تکلیفمان با خودمان روشن باشد؛ موضوع فیلم درباره نماز است. اسمش را با همین موضوع انتخاب کردم، حالا اگر شما خوشتان نمیآید بگویید. در مورد عملیات مهندسی هم بحثی مطرح شد که این اسم برای مسعود رجوی است. من گفتم تکلیفمان معلوم باشد؛ این اسم یک واقعه تاریخی است و پشتوانه محتوایی دارد. اگر میسازیم همین نام بماند.
نکته بعدی نوع روایت داستان است، چراکه ما فیلمهای زیادی از دهه ۶۰ به این طرف ساختهایم و همین حالا هم تلویزیون آنها را تولید میکند. آنچه ما توانستیم در این فضای شلوغ رسانهای انجام دهیم، ایجاد ویژگیهایی است تا فیلم گموگور نشود. از آنجا که این کار برای خودمان است و نمیتوانیم خیلی از آن تعریف کنیم، باید برای مردم ویژگی و جذابیت داشته باشد. به نظرم زحمات عوامل تیم بزرگ صحنه، لباس و کارگردانی که توانستند ویژگیهایی خاص به کار ببخشند، بسیار مهم است.
نکته دیگر این است که برای اولین بار افرادی مثل رضا و مسعود، روایت خودشان را در تلویزیون دیدند. این بچهها میگویند برای اولین بار در همین فضا نفس میکشند، فیلمها و سریالها را میبینند و خانوادههایشان صدایشان میزنند. خانوادههایشان تازه فهمیدهاند که آنها چه کار میکنند. این افراد بالاخره گرفتاریهای خاص زیادی دارند؛ در اداره اسمی دارند و در خانه اسمی دیگر و مجبورند سبک زندگی خاصی انتخاب کنند. آنها رنجهایی دارند که حالا برای اولین بار اعضای خانواده میتوانند سنگینی بار مسئولیتشان را حس کنند.
در همین چند روز گذشته، بحث سریال عملیات مهندسی در جلسهای مطرح بود. به من میگفتند این گرفتاریای که شما حدود ۴۰ سال پیش روایت کردی، هنوز هم وجود دارد. کسی که یک عمر جنگیده و مبارزه کرده، مجبور بوده شغلش را مخفی کند؛ خانواده هم ممکن است به او تهمتهایی مانند جاسوسی یا خیانت بزند. جلوی زن و بچهاش هم باید ظاهر خاصی داشته باشد. بچهها به من میگفتند که ما همین الان هم با این مشکلات مواجهیم. یکی از آنها میگفت: من همین ایام در رأس یک تیم بودم و مرا عوض کردند، اشکالی ندارد و پذیرفتم، اما همین حالا هم با این گرفتاریها دستوپنجه نرم میکنیم.
میگویند مدام در معرض این حملات هستند. این برای اولین بار است که ما تا حدی به شخصیتهای شغلهای امنیتی نزدیک میشویم. فارغ از اینکه نهاد امنیتی کیست، این شغل بسیار حساس است؛ یعنی درحالیکه امکانات شغلهای دیگر را ندارد، باید این همه حساسیت و نظارت را تحمل کند. این به نظرم یکی از ویژگیهای مهم است.
نکته دوم و مهمتر اینکه برای اولین بار وجه دیگری از این سازمان را نشان میدهیم. پیش از این موضوع ازدواجهای سازمانی یا مسائل دیگر نمایش داده شده بود، اما اینجا درباره جنایتهایی صحبت میکنیم که این افراد به خاطر اهداف شخصی و سازمانی خود مرتکب شدهاند.
بحث خیلی عجیبی است که در مدتی کوتاه زندگیای جنایتکارانه داشته باشی! یعنی مثلا ۴ ــ ۳ ماه در جایی زندگی کنی، غذا درست کنی و بخوری، درحالیکه طبقه پایینتر تو در حال شکنجهدادن آدمها هستند و تو باید مسئول بخشی از آن کارها، مثل پوستکندن یک انسان باشی.
*بحث سوژه واقعه عملیات مهندسی و نمایش این جنایت هم موضوع بسیار مهمی است. آیا برای نمایش آن در رسانه تلویزیونی ریسکهایی وجود داشت و با محدودیتهایی مواجه بودید؟
شفیعی: این نگرانی همیشه وجود دارد، اما همکاری خوبی انجام شده است. تا الان که خدمت شما هستیم، بیش از نیمی از سریال پخش شده و واقعا اصلاحات به چند ثانیه محدود شده است. سروش محمدزاده در نگارش فیلمنامه بسیار مراقبت کرده تا زاویه نگاه طوری باشد که هم ما بتوانیم نشان دهیم و هم دچار ممیزی نشویم. ممیزی به معنای ملاحظه حال مخاطب است، نه سانسور. بههرحال ناخودآگاه، بچه ۱۲ساله چیزهای متفاوتی ممکن است با یک سریال یاد بگیرد.
*اساسا تولید چنین آثاری سخت و هزینهبر است. ساختن اثری با حالوهوای دهه ۶۰ که در نماهای ۳۶۰درجه کلیر باشد و هیچ المان امروزی در آن دیده نشود، خودش داستان پیچیدهای برای تولید دارد. حالا که با گروه بودید، بفرمایید چالشهایی که در این مسیر داشتید چه بود؟
شفیعی: یک نکته وجود دارد که هنگام تولید اثر تاریخی، مخاطب سابقه ذهنی چندانی ندارد و اغلب جزئیات ساخته ذهن فیلمساز است. اما وقتی کاری درباره تاریخ معاصر میسازید، مخاطب سابقه ذهنی دارد؛ مثلا میداند این ماشین آن زمان نبوده، این دیوار وجود نداشته یا چنین ساختاری در خانههایمان نبود؛ بنابراین فضایی ایجاد میشود که مخاطب به دنبال اشتباهات تاریخی یا گافها میگردد. گافگیری یک مدل خاص است و در این موارد باید خیلی بیشتر مراقب بود.
در سریال «کیمیا» سکانسی بود که کاراکتر کیمیا به خانه دوستش میرفت و چیزی از او میگرفت؛ فردایش یکی از روزنامههای سینمایی که حالا دیگر نیست، نوشت: در خانه دوست کیمیا یک دریچههای آهنی مربوط به ارسال نامه دیده شده که در دهه ۸۰ به ایران آمده و در سال ۵۵ در آبادان نبوده است. همان موقع مشاور پروژه جواب داد: سال ۵۵ در کیوسکهای آبادان روزنامههایی از لندن، فرانسه و آمریکا عرضه میشد.
آقای محمدزاده گاهی در همین سریال عملیات مهندسی به من میگفت: «حساسیت زیادی داری، مثلا چرا تصویر گاز را پاک میکنی؟ آن موقع در بعضی مناطق تهران واقعا گاز بود.» من میگفتم: نمیتوانم زیرنویس کنم که «بعضی مناطق تهران گاز داشتند»، چون نمیتوانی دائم این را به مردم یادآوری کنی.
برای مثال، در همان سریال کیمیا، یک صحنه بود که میخواستند مادر کیمیا را اعدام کنند. صحنهای بسیار حساس بود. همان شبی که این قسمت پخش شد، مهراوه شریفینیا، بازیگر این کاراکتر در صفحه اینستاگرامش دلنوشتهای نوشت و عکسی گذاشت و از این گفت که برای اولین بار اگر رابطه واقعی با مادرش در سریال نداشت اینقدر برایش خاص نبود. کنار این دلنوشته عکسی منتشر کرد که سلفیای در مینیبوس و در حال بازگشت بود. سلفیای که خانم شریفینیا گرفت، در پسزمینهاش یک پژو ۲۰۶ در حال حرکت بود و همین موضوع باعث شد درباره سریال کیمیا داستانی درست کنند و بگویند گاف است. متأسفانه درباره آثار دهه ۶۰ این اجحاف در هزینههای فیلم و سریال وجود دارد و مجبوریم به نوعی محدودیتها را مدیریت کنیم، چون همه ما تصویری ذهنی از آن دوران داریم و اگر کوچکترین خطایی رخ دهد، همیشه کسانی هستند که بخواهند مچ فیلمساز را بگیرند. نکته دیگر هزینههاست. در برآوردها باید این موضوع را در نظر گرفت که ساخت آثار دهه ۶۰ پرهزینه است.
محمدزاده: این موارد وجود دارد، بله. نکاتی که درباره تولید گفته شد، ما هم با همین گرفتاریها مواجه بودیم. همانطور که شما میدانید، فواصل لوکیشنها در شهر تهران بسیار زیاد است و بهراحتی نمیتوان محلهای مورد نظر را پیدا کرد.
ما در حوالی کرج زمینی پیدا کردیم و آقای شفیعی لطف کردند و اجازه دادند حدود ۲۰ تا ۳۰ ماشین را آنجا ببریم. ۳۰ ماشین دهه شصتی را تا کرج بردیم که خودش چالشبرانگیز بود. رفتیم تا بتوانیم چند ترافیک و عبوری برای سریال بگیریم. حالا فرض کنید علاوه بر این ماشینها، حدود ۱۰۰ هنرمند حضور داشتند؛ در یک فاصله کیلومتری ۳۰ ماشین و ۱۰۰ هنرور داشتیم که صبحانه و ناهار میخواهند و ما موظفیم حداقل چهار پنج دقیقه فیلمبرداری مفید داشته باشیم. این کار سخت است، اما آنچه الان میبینید حاصل تلاش یک تیم ۶۰ تا ۷۰ نفره است که تقریباً یک سال است درگیر پروژه هستند؛ یعنی از پیشتولید تا الان و این طرح حدود دو سال است که روی آن کار شده.
شفیعی: واقعا در نفرت از نفاق، بسیاری از کسانی که نسبت به سیاستهای جمهوری اسلامی معترض بودند، دیگر با کسی تعارف ندارند و احساس میکنند اینجا جای اختلاف نیست
محمدزاده: دوربینهای پرتحرک و پر تکان حواس مخاطب تلویزیونی را پرت میکند. به همین دلیل فکر کردم بهتر است روایتم را به مدل فیلمسازی دهه ۶۰ یعنی ساده و معمولی بودن آن دوران نزدیک کنم
گودرزی: ما یک اتاق شخصیتمحور داشتیم که دور هم مینشستیم و گپ میزدیم، طبیعتا این صحبتها بیرون میریخت و مثل یک بازی پینگپنگ رد و بدل میشد
امینیتبار: من در نمایش خانگی هم بازی کردم و بازخوردهای آن را دیدم، اما تلویزیون موقعیت متفاوتی است و مردم هم آن را دوست دارند